تبليغاتX
×××××× آخرین انتظار ××××××

×××××× آخرین انتظار ××××××

به امید روزی که کشتی زندگیت بر روی دریای خوشبختی لنگر اندازد ...

عشق بازی

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

زندگي گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس دل به رغبت مي سپارد جان به چشم مست يار گر چه هوشياران ندادند اختيار خود به كس .

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 19:15  توسط حمید و .. م ..  | 

تنهایی

خداوندا !

تو مي داني كه انسان بودن و ماندن عجب سخت است و دشوار است . چه رنجی مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است .

                                             

دلم مي خواهد با تو باشم در گوشه اي از اين دنيا تنهاي تنها در كنار تو ، اكنون در كنار خاطراتم تو را زنده مي بينم اي يگانه هستيم .

                                             

عشق تنها زنداني است كه ميله ندارد و زندانبان عشق تنها زندانباني است كه دوست نداري چشم از چشم او برداري . مگر مي شود يك زندانبان آنقدر عزيز باشه كه فكر رهايي از زندان نباشي .

 

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 19:13  توسط حمید و .. م ..  | 

مهربانی

كنار سايه ها آرام مي گيري

صدايت سازدار نهانست

نگاه آبيت برتاب قلبم مي نويسد عشق و من حيران به دنبال وجود تو

صدايم كردي و رفتي

و من در انتظار تو ، چه شبها را سحر كردم

تو آن روز از كنار پنجره

با مهرباني غنچه اي دادي

تبسم كردي و دل را به نام عشق خود كردي

تو رمز خنده ایهاي من هستي

تو مي آيي و با خود يك سبد لبخند مي آري

و من در جشن چشم تو

صداقت هديه مي آرم .

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 10:46  توسط حمید و .. م ..  | 

محرم

یا حسین (ع)
+ نوشته شده در  85/11/02ساعت 19:48  توسط حمید و .. م ..  | 

تنها

 

تنها در پس كوچه هاي احساسم . صدايم تو را فرياد مي زند . رگهايم تو را مي خواهند . نفسهايم هواي تو را كرده اند . درختان سر خميده اند به سوي اوج و رفته رفته خورشيد نظاره گر شب است . تنها كوچه هاي احساسم مرا درك مي كنند . مرا لمس مي كند با دستان آجريشان . چه زيباست ، طلوع دوباره خورشيد از پس قله هاي فتح .

+ نوشته شده در  85/11/02ساعت 19:21  توسط حمید و .. م ..  | 

صبح بخیر

 

زندگي شايد يك خيابان دراز است كه هر روزي زني با زنبيلي از آن مي گذرد . زندگي شايد ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد . زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد يا عبور گيچ رهگذري است كه كلاه از سر بر مي دارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد :

                                                                                   صبح بخير

 

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 13:53  توسط حمید و .. م ..  | 

یاد

 

هنگامي كه آبهاي جويبار بر آبشار طنين عشق مي سرانيد به يادت هستم ، هنگامي كه بلبلان نغمه سرا آواز بهار را به ارمغان مي آورند به يادت هستم ، هنگامي كه عاشقان دلباخته بر سر گور مرواريد اشك مي ريزند به يادت هستم . پس به يادم باش تا فتح كنيم قله ي خوشبختي را ...  .

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 13:50  توسط حمید و .. م ..  | 

سیب

 

تو به من خنديدي و ندانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم . باغبان از پي من تند دويد . سيب دندان زده را دست تو ديد . غضب آلود به من كرد نگاه ، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك تو رفتي و هنوز سالهاست خش خش پاي تو تكرار كنان مي دهد آزارم و انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ... .

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 13:48  توسط حمید و .. م ..  | 

راز

   با دوست مگو رازي هر چند كه امين باشه

                                                     شايد كه به پشت در دشمن به كمين باشه .

 

+ نوشته شده در  85/10/15ساعت 20:40  توسط حمید و .. م ..  | 

رفتی

+ نوشته شده در  85/10/15ساعت 20:21  توسط حمید و .. م ..  | 

در پي عشق
+ نوشته شده در  85/10/14ساعت 22:23  توسط حمید و .. م ..  | 

دست گذاشتم رو یکی ...

 

دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
 کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره
 تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره
دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست
 توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی

+ نوشته شده در  85/10/14ساعت 22:9  توسط حمید و .. م ..  | 

+ نوشته شده در  85/10/11ساعت 19:24  توسط حمید و .. م ..  | 

راز خوشبختی

 

 

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود.

خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد .

گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

 

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 0:4  توسط حمید و .. م ..  | 

love

love

+ نوشته شده در  85/10/05ساعت 9:15  توسط حمید و .. م ..  | 

مهمانی

 

بیائید سر بر بالین آفتاب نهیم . بیائید گل عشق را آبیاری کنیم . بیائید چون آیینه صاف و صادق باشیم . بیائید لحظه های زندگی را به گلهای داوودی پیوند دهیم . راستی بیائید با هم به مهمانی یاسمن ها رویم .

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 17:35  توسط حمید و .. م ..  | 

عشق و نفرت

 

پر از اسم قشنگت صفحه صفحه کتابم

                                         به همون تعداد اسما تو ولی دادی عذابم

 

وقتی انسان پا به عرصه وجود می نهد محبت را درک می کند ، عشق به زندگی دارد ، دوست دارد کسانی را دوستش دارند و متنفر است از کسانی که در رنجش می دهد . امروز دوباره قایق تنهایی من در دریای پر از غرور و نفرت به حرکت افتاد ولی  می خواهد برود ولی نمی داند کجا نمی داند راهی که می رود پر پیچ و انتهاست یا سهل و آسان می اندیشم به عشق به دوستی به جدایی به غرور پر ابهت دیگران از پشت شیشه های نفرت می نگرم به کسی که روزی عاشقش بودم از درهای بسته می نگرم به کسی که درغگو بود .

اکنون که قلم در دست گرفته و می خواهم اسرار نهفته در دلم را روی کاغذ خط خطی کنم دلم خیلی گرفته می دانی ، آخه زندگی با چه چیزی لذت بخش است .

می دونی چه هنگامی خوشبختی ؟ می دونی اون کسی که تا دیروز عزیزت بود حالا مرده باشد . چقدر سخته می دونی انسان ها هم صفای عشق را می فهمند و هم صفای نفرت را . می دونی اگر عشق به نفرت تبدیل شود ، اگر مردم به تو نامردی کنند و اگه با احساسات مردم بازی کند چقدر عذاب دارد تنها عشق غم زده من .

 

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 17:34  توسط حمید و .. م ..  | 

گفتی

 

گفتی عاشقی ، گفتم دوست دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم ، گفتم من فقط نارا حت میشم. گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم ، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر میکنم. گفتی تا ابد تو قلب منی ، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم ، گفتم  اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.....گفتی.......گفتم..........فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی ، اما من راستشو می گفتم ! 

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 11:34  توسط حمید و .. م ..  | 

احساس

 

در تمام لحظه هایم هیچ کس

قصه انسانیم را حس نکرد

آسمان غم گرفته هیچ گاه

دیده بارانی ام را حس نکرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد...

 

خوشا آن جا نمازی که سحرگه

برای ذکرهایش باز می شد

و آن مهدی که زیر سجده هایش

پر از احساس یک پرواز می شد...

 

+ نوشته شده در  85/10/01ساعت 10:14  توسط حمید و .. م ..  | 

وقتی

وقتی ستاره من شدی ، هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود و کشف نکرده بود .

وقتی کهکشان من بودی ، هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود .

وقتی مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود .

+ نوشته شده در  85/10/01ساعت 10:4  توسط حمید و .. م ..  | 

پیش از خودکشی

دیروز زنی که قلبم او را دوست می دارد در گوشه ای از این اتاق خلوت و آرام ، نشست و از جام بلورین جرعه ای نوشید .

این دیروز بود و دیروز هرگز باز نمی گردد و امروز معشوق به سرزمین دور افتاده و بیابانی سرد به نام سر زمین فراموشی رفت .

اما هنوز آثار انگشتانش بر روی آیینه باقی مانده و بوی نفسهایش در  میان لباسهایم و پژواک صدایش در گوشم و کنار خانه ام کاملا از بین رفته است .

زنی که قلبم او را دوست می دارد ، به مکان بسیار دوری رفت که به آن دره ی تنهایی می گویند .

صبح فردا پنجره های اتاقم را خواهم گشود تا همه ی آثار و نشانه هایی که آن افسونگر زیبا از خود به جای گذاشت بیرون رود .

صبح فردا پنجره ها را خواهم گشود تا باد ، خاطرات دیروز را به تاریکی عدم ببرد .

جوانان !

زنی که قلبم او را دوست می دارد ، شبیه زنانی است که دلهایتان دوست می دارند !

زنان ، مخلوقات عجیبی هستند .

خدایان آنها را آفریدند و فروتنی کبوتران و صفات ماران و زیبایی طاوسان و وحشی گری گرگان و جمال گلهای سفید و هراس شبهای تاریک به همراه مشتی خاکستر و اندکی کف دریا در آنان نهادند .

زنی که قلبم او را دوست می دارد ، از زمان کودکی می شناختم و در مرغزارها پشت سر او می دویدم و دامنش را می گرفتم . آنگاه در دوران جوانی سایه ی چهره اش را بر جلد کتابها می دیدم و خطوط قامتش را در میان ابرهای آسمان می یافتم و صدای او را به همراه صدای شر شر آب در جویبارها می شنیدم و چون مرد شدم در کنار او می نشیستم و سخن می گفتم .

اما امروز ، آن زن به سرزمینی بسیار دور و بیابانی سرد رفت که بدان سرزمین فراموشی و تنهایی می گویند .

نام زنی که قلبم او را دوست می دارد ، زندگی است !

زندگی ، یک زن افسونگر و زیبایی ست که دلهای ما را شیفته ی خود می کند و ارواحمان را فریب می دهد و وجدانمان را پر از وعده ها می کند و صبرمان را می کشد و نا امید را در ما بیدار می کند .

زندگی ، زنی است که خود را با اشکهای عاشقان می شوید ، و با خون قربانیانش معطر می سازد .

زندگی ، زنی است که روزهای سفید را بر تن می کند که آستر آن شبهای سیاهی است .

زندگی ، قلب آدمی را به عنوان دوست خود می پسندد اما عقد او در نمی آید .

زندگی ، زن بدکاره ایست اما زیبا ؛

هر کسی هرزگی او را ببیند از زیبایی اش بیزار می شود .

 

+ نوشته شده در  85/10/01ساعت 8:28  توسط حمید و .. م ..  | 

نامه 2

سلام ؛ خوبی نانازم ؛ من که نمی دونم چی باید بگم .

الان ساعت 2 صبح ، 21 / 12 / 84 ، صبح دوشنبه است .

به خدا نمی خوام با حرفام ناراحتت کنم ، ولی قول دادیم که روراست باشیم . آخه اگه حرفای دلمو بهت نگم ،‌به خدا میمیرم .

نه نمی تونم بگم دوستت دارم نه نمی تونم بگم .... ، ولی هنوزم هیچ کس نمی تونه جای تو رو تو دلم بگیره . نمی تونه . از ساعت 7 که آمدم خونه ( نرفتم خونه ی مادر جون ، آخه نیاز داشتم بیام خونه ، تنهایی گریه کنم ) الانم ساعت 2 دارم گریه می کنم آخه احساس می کنم دوباره تنها شدم بی کس . مثل اون موقع ها .

نماز امشبم 2 ساعت کشیده از ساعت 7 تا 9 شب . همه کلمه های نمازم ، ذکرم با هق هق بود . فکر می کنم خدا دلش برام سوخته از حضرت ابوالفضل (ع) خواستم کمکم کنه . ولی می دونم اگه بازم تحمل کنم می تونم به آرزوم برسم . ای کاش از اول بهت نمی گفتم باهام ازدواج کن . کارم اشتباه بود . ای کاش نمی گفتم . ای کاش از اول بهت وابسته نمی شدم . ای کاش راجب تو هم مثل بقیه می تونستم فکر کنم . ای کاش می تونستم فکر کنم تو هم مثل بقیه مردها هستی . ای کاش امی تونستم ترکت کنم . ای کاش می تونستم مثل تو بی خیال باشم وقتی می بینم می خندی من گریه ام می گیره از اینکه انقدر ساده ام ، انقدر احساساتی ام  انقدر خوش باورم انقدر ... از اینکه زود اطمینان میکنم و حرف دلمو می گم ای کاش بهت نمی گفتم دیگه نمی گم ، دیگر ازت نمی خوام ، خدا که از دلم با خبره می دونه چی می خوام تازه هر چی تقدیر و سرنوشت ما باشه همونه ما که نمی تونیم تقدیر عوض کنیم . من به خدا اعتماد دارم تو کارهام از اول دوستیمون توکل کرده ام به خدا تا حالا که تونستم به هر چی می خوام برسم ، بقیه اش با خداست . ( و ان الله لمع المحسینی ) .

امشب خیلی دلم گرفته دیگه داره صبح می شه ، ای کاش ....

دیگه هیچ وقت ، تو زندگیم ، آرزوم دردودلم به کسی نمی گم . نمی گم حمید

حمیدم بازم می خوام ، می گم ای تنها کس زندگیم ؛ ای کاش ....

ای کاش پیشم بودی با دستای مهربونت دست می کشیدی رو سرم ، دل داریم می دادی ، آهسته ، آروم برام لالایی می خوندی ، حمیدم دوباره دلم داره ازت دور می شه دیگه مثل اون موقع ها نمی تونم راحت باهات حرف بزنم آخه تو که مال من نیستی ، مهربونی هات مال من نیست . آهاهات دیگه مال من نیست هیچی ها دیگه مال من نیست ، دیگه هیچکس ندارم حتی دل مهربونتو  حتی . این اشکایی که داره می ریزه ، دونه دونه مال تو دلم می خواست پیشم بودی سر می زاشتم رو شونه هات  و گریه می کردم ، برات می گفتم که چقدر برام عزیزی . دیگه نمی تونم بگم ، مثل اون موقع ها دوستت دارم . دیگه جرات گفتن این حرف ندارم .

دارم از سرما می لرزم ، در اتاقم بسته ام ، لامپ خاموش فقط چراغ مطا لعه روشن ، بخاری خاموش ، گوشه ی تختم نشستم ، آهنگ رضا صادقی ( دلم می خواد ببینمت جونم اما نمی تونم ) روشن . دیگه برام مهم نیست ، زدم به سیم آخر ، دیگه نزدیک دیونه بشم .

حمیدم تو تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشتی . خیلی تنهام یعنی تنها شدم شاید دوباره بهت زنگ بزنم شاید برات بازم بنویسم از دلتنگی هام ولی اینو می دونم با اینکه گفتم برات بازم می نویسم ، دیگه هیچ وقت ....

می خوام بگم شاید نه اصلا حتما این آخرین نامه ای که برات می نویسم . می دونم ناراحت نمی شی حق می دم بهت . آخه بازم هستن که برات بنویسن تازه فکر اینو هم می کنن که درس داری نباید ناراحتت کنند . اما من چی ؟

دلم می خواد تو آخرین نامه ای که برات می نویسم بهت بگم دوستت دارم ، اما می دونم دوست داشتنم فایده ای نداره .

ای کاش می رفتم ، ای کاش به حرف دلم گوش نمی کردم ، اگه گوش نمی کردم حالا اینجا نبودم که گریه کنم و هق هق کنم از اینکه دوباره تنها شدم ای کاش منم مثل عادله عارفه قدسیه مریم به حرف دلم گوش نمی کردم و می رفتم . ولی ابن ای کاش ها فایده ای نداره حالا که همه رفتن و من تنها شدم . ولی این دفع اشتباه نمی کنم دیگه به فکر دیگران نیستم دیگه به حرف دلم گوش نمی دم ، می رم ، می رم حمید ، می رم برای همیشه بالاخره یه روزی می رم . تا 6 ماه دیگه می رم . می دونم که می رم . یه جای دور که دست هیچ کس به این زودی ها بهم نرسه .

خسته ام حمید ، خسته از تو ، از خودم از همه .

با اینکه دوستت دارم ، بهت زنگ می زنم ، بازم می خندم ، بازم حمید حمید می کنم ، ولی ؛ دلم شکسته ، دلم دیگه مرهمی نداره . دلم دیگه همزبون نداره ، دوباره دلم تنها شده . خنده هام همه گریه ست .

این گلی که برات فرستادم عین خودم تنهای تنها این اولین گلی که توی این یه سال برات فرستادم اینو دیگه گم نکن .  حداقل به خاطر تنها بودنش . الان ساعت 3:35  صبح از ساعت 7 تا حالا دارم گریه می کنم دارم می گم تنها شدم دیگه تکیه گاهی ندارم . دلم نمی خواد آخرین نامه ای باشه که برات می نویسم ولی چه کنم .

خیلی بینمون فاصله افتاده حداقل از طرف من . از هم دور بودیم ولی حالا بیشتر شده . بهت حسودیم می شه آخه خیلی بی خیالی شاید به خاطر اینکه وابسته نشدی به خاطر اینکه کسایی دیگه داری که تنها نشی .

از خودم متنفر شدم ، از خودم بیزارم آخه چرا انقدر ساده ام   آخه چرا مثل بقیه فکر نمی کنم آخه چرا منم مثل تو ....

نمی تونم حمید .... به خدا نمی تونم ..... خدایا کمکم کن .

خسته شدم انقدر گفتم تنهام آره تنهام . یه چیزیه که باید قبول کنم تنهام پس این حرفا این گریه ها ، این التماس ها فایده ای نداره . دختر تنها شدی ، قبول کن که هیچ کس به غیر از خدا دوستت نداره هیچ کسی مثل تو ساده نیست و اینکه هیچ کس تو رو به خاطر خودت دوست نداره . قبول کردم .

خدایا کمکم کن که دوباره بتونم مثل اول حتی بیشتر از قبل دوستش داشته باشم .

خدایا کمکم کن که دوباره بتونم مثل اول حتی بهتر برایش بنویسم .

 

حمید عین یه شمع دارم می سوزم .

 

                                                                                         فدایت M

                                                                                         ساعت : 3:55

 

+ نوشته شده در  85/10/01ساعت 8:27  توسط حمید و .. م ..  | 

مرد جوان

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

+ نوشته شده در  85/09/25ساعت 18:53  توسط حمید و .. م ..  | 

« باور کن دوستت دارم »

« باور کن دوستت دارم »

حمید سلام ؛

من مسافر جاده سرنوشتم‌ ، جاده ای که در هر پیچ آن حادثه ای پیش می آمد ، جاده ای که انتهای آن مرگ است و تا به آن برسم ، راهی نمانده است . پیچ و خم های آن را دوست دارم : پیچ شانس و اقبال و خوشبختی ، پیچ دوستی و محبت و عشق و زندگی بهارانه . این جاده را دوست دارم ، زیرا که تقدیرم را در آن یافته ام . تقدیری که می توانست با یک لحظه غفلت مرا از عشق زندگیم ، حمیدم کسی که دوستش دارم و از همه به او نزدیکترم و محتاج محبت و دوستیش هستم دور کند و نتوانم دیگر صدای آهنگین و آرام کنندهی قلبم را بشنوم و برای همیشه از او دور شوم و خود را ذر چار عذاب جهنم کنم و همچنین یک عمر پشیمانی برایم بیاورد . تقدیری که بر یا خویش برایم معلوم شد تقدیری که می خواست من و تو را از هم جدا کند ، تقدیری که همه چیزش دست خداست و خدا

از قلب پر از غم و اندوه خود می گویم :

                          « دوستت دارم تا زنده ام فراموشت نخواهم کرد »

از عمق دل خود می گویم :

کاش غمهایت بودم تا نیمه شبان مرا به سینه می فشردی و احساسم می کردی !

کاش شادیهایت بودم تا عزیزم می داشتی ! کاش اشک بودم و در گریه هایت جای می گرفتم !

کاش نیازت بودم تا به من احتیاج داشتی ! و ای کاش احتیاجی بودم برایت که هیچ وقت حس نمی کردم وجودم اضافیت .

 

I love you not only for what you are , but but for what I am when I am with you .

I love you not only for what you have made your self but for what you are making of me .

 

حمید می خوام بدونم تو قلب نا مهربونت چی می گذره که با دلم این کار و کردی ، با دل یک دختر ، که از روز اول با یک عشق پاک دوستت داشت تا حالا ، یعنی واقعاً دلت می یاد که آخرش تنهام بزاری و بری ، تو می دونی با رفتنت چی به روز من می یاد ؟

حمید ، معنی عشق ، دوست داشتن رو می دونم آیا تو می دونی دوست داشتن چیه که می گی دوستم داری ؟ شاید هم من نمی دونم یا اینکه خیلی ساده هستم که این طوری فکر می کنم  ؛

حمید می خوام برای یک بار هم شده برام بنویسی ، بنویسی که تو دلت چی می گذره ، خواهش می کنم فقط یک بار برام بنویس . منتظرم بعد برام بفرست چون نیاز دارم که بدونم تو چی می گی  . . . نیاز . . .

+ نوشته شده در  85/09/21ساعت 12:29  توسط حمید و .. م ..  | 

وقتی

 

وقتی ستاره من شدی ، هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود و کشف نکرده بود .

وقتی کهکشان من بودی ، هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود .

وقتی مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود .

 

 

 

+ نوشته شده در  85/09/15ساعت 14:26  توسط حمید و .. م ..  | 

قسم به ماه و ستاره ، به آسمان سیاهی شب ، امشب دیگر فقط برای تو می نویسم ، برای چشمان تو ، برای چشمان مهربان تو که همه چیز را با مهربانی می نگری و همه چیز را دوست داری . وقتی می خواهم برای تو بنویسم ، هر چه واژه ، از ازل تا ابد وجود داشته و خواهد داشت ، در دستان من است و می توانم آزاد و راحت بنویسم .

امشب چراغ شب هایم خاموشند ، مهتاب شبانه ام به خواب رفته ، آسمان بی ستاره ام ، ابریستو چشمه چشمانم پر از اشک دلتنگی است . انتظار خلاصه ای از نام توست . چقدر دلنشین است عمری نشستن در کمین نیم نگاهی از تو و به تصویر کشیدن لحظه آمدنت ...

تو بهترین عشقی که خدا سایه اش را برای من آفریده است . همیشه از تنهایی گریزان بودم و دیدی که فاصله بین تو و تنهایی را با چه امیدی پیومدم . خواب وحشت ، طعم تلخ ، چشم خیس و ذهن مشغول را کنار گذاشته ام و تنها به خودم اندیشیدم :

اگر اشک هایم جان داشتند ، حتما به جانت می افتادند . بس که تو اشک هایم را در آوردی !...

باورم نبود که پایان هر خزانی را بهاریست . چرا که من خزانی بودم بی پایان ، غروبی که انتظار طلوع نداشت ، مافر جاده ای بودم که انتهایش دیده نمی شد . از تو چه بگویم که تمام کلمات در برابرت جقیرند : واژه ها ، احساسات ، گل ها ، عطر و زیبایی نمی توانند توصیف کنند ! تو تنها شبیه یک واژه ای : « معجزه »

دوست دارم دو چشمم را بدهم و دو ستاره قرض بگیرم تا سنگ فرش جاده ای باشد که تو می خواهی از آن عبور کنی و به فردا برسی اگر می خواهی بدانی چقدر دوستت دارم ، زیر باران بایست و قطره ها را بیر ، قطره هایی که توانستی بگیری تو مرا دوست داری و قطره هایی که نتوانستی بگیری ، من ...

 

گل نیلوفر آبی ، پشت پلک من می خوابی ؟

می شی خورشیدی خصوصی ، واسه خودم بتابی ؟

آروم ، آروم ، بازی ، بازی ، با دل تنگم می سازی ؟

 

غروب شد ،‌خورشید رفت ، آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان !!! ستاره ای چشمک زد . آفتابگردان سرش را پایین انداخت ، آری ...

 

                                        « گلها هیچ گاه خیانت نمی کنند »

 

چقدر دلم می خواهد در کنارت باشم و با دیدنت خود را خوشبخت احساس کنم بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویم و قرار بگذاریم که هیچ شقایقی را بچینیم . خار هیچ گلی را جدا نکنیم . تا همیشه سوز عشق را دریابیم و یادمان نرود که « عاشق بمانیم »

میان دو دست تمنایم روییدی ، در من ترا دیدی ، آهنگ تاریک اندامت را شنیدم . نه صدایم و نه روشنی ، طنین تنهایی تو هستم ، طنین تاریکی تو .

 

                                  « دارم تمام می شوم از نبودنت »

 

+ نوشته شده در  85/09/13ساعت 11:15  توسط حمید و .. م ..  | 

و عشق

 

 

و عشق

چند کیلو موز نه چندان اعلاست

برای بیماری که

نفسهایش به شماره افتاده است !

خودکار بیک هر کشف ادبی را لوث می کند

و مداد رئالترین قلم است .

 

                                     زنده یاد حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  85/09/13ساعت 11:12  توسط حمید و .. م ..  | 

مسیر زندگی

 

زندگي فراز و نشيب هاي زيادي دارد . نه در بلندي ها و فراز ها بايد مغرور شد و نه در پستي ها و نشيب ها نا اميد و مغموم . شكست مي تواند به اندازه پيروزي مفيد باشد به شرطي كه مايه عبرت شود و راه ما را به سوي موفقيت هموار كند . كساني كه با كوچكترين مشكل و مانعي زانوي غم در بغل كي گيرند و همه چيز را تمام شده مي پندارند ، بيش از همه به روح و روان خود آسيب مي زنند و مسير رسيدن به آمال و آرزوهايشان را طولاني تر مي كنند .

زندگي هم تلخ است و هم شيرين ؛ كساني كه فقط يكي از اين دو طعم زندگي را مي چشند ، هرگز نمي توانند به مفهوم درستي از زندگي دست يابند و قدر آن را چنان كه بايد و شايد بدانند . وقتي تلخي هست ، شيريني ها بهتر جلوه مي كنند .

زندگي جمع رفتار من وشماست . در واقع زندگي را ما مي سازيم و به آن شكل مي دهيم . شايد بيراه نگفته باشند كه زندگي در قلب و ذهن ماست . اگر سخت بگيريم ، بر ما سخت مي شود و اگر آسان بگيريم ، آسان و سهل مي گذرد .

و نكته مهمتر اينكه زندگي با همه ظرفيتها و ظرافتهايي كه دارد ، دو روز بيشتر نيست و همين مدت كوتاه ، چنان تند و شتابان مي گذرد كه باورت نمي شود . همه آنهايي كه قدم در ميانسالي و كهنسالي گذاشته اند ، عمر رفته را مثل خواب مي دانند ، خوابي نرم و سبك ، پر از رمزها و اشارات مهم .

      بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين

                                       كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

خوشا به حال كساني كه اين زندگي كوتاه را با عزت و سربلندي به پايان مي رسانند ، در حق هيچ كس بدي نمي كنند و كار بد را به بدان وا مي گذارند .

و بالاخره و زندگي يك خاطره است كه از من و شما در دفتر روزگار باقي مي ماند . آيندگان اين دفتر را ورق خواهند زد تا نقش ما را ببينند . نقشي كه نه با صورت كه با سيرت ما آن را مي سنجند .

 

+ نوشته شده در  85/09/04ساعت 11:19  توسط حمید و .. م ..  | 

دختر بچه

 

دختر بچه كوچكي در من هست كه گاهي بازيگوشي مي كند و دوست دارد پا برهنه روي چمن ها بدود . در اين زمان حس شادي اش آن قدر زياد است كه تمسخر ديگران را جدي نمي گيرد و در جوابشان فقط شانه هايش را بالا مي اندازد !

وقتي زندگي خيلي تكراري مي شود او مرا به فوت كردن گل هاي قاصدك يا پرها وا مي دارد . وقتي شب است و راه طولاني و او مسافر ، با ماه مسابقه مي دهد و هر چه سرعت ماشين بيشتر مي شود دلش بيشتر غنج مي زند . او مي داند كه هميشه ماه برنده است با اين همه دستش را از پنجره بيرون مي برد تا زودتر به آن برسد . درست مثل افق كه به خيالش چند متر بيشتر نمانده تتا به آن برسد و پا به دايره بزرگ نارنجي خورشيد بگذارد اما هر چه پيش مي رود انگار خط افق هم جلوتر مي رود !

وقتي خيلي غمگينم او مرا به ياد صحنه اي از كودكي ام مي اندازد كع بيني ام را به شيشه مغازه اسباب بازي فروشي فشار مي دادم تا بهتر اسباب بازي ها را ببينم . اين طور مي فهمم كه ظاهراً بزرگ شده ام اما بهانه هايم هنوز كودكانه است و ويترين مغازه دنيا اسباب بازي ديگري را سر ر اهم قرار داده تا سرگرمم كند ؛ يا با روياي داشتنش يا با داشتن و سرگرم شدن با آن !

اين دختر بچه را دوست دارم چون در چهار فصل ، بازي مي كند . نه مثل من كه آن چنان غرق زندگي ام كه چهار فصل را فراموش مي كنم ! او رنگ هاي زرد و نارنجي و قهوه اي برگ هاي پاييزي را با انگشتان كوچكش مي شمارد و من دماي اتاق را هميشه 25 درجه نگه مي دارم چون مادر بزرگم گفته هواي پاييز دزد است و مريضم مي كند !

او در زمستان از كفش هاي خيس نمي ترسد و گلوله هاي كوچك برف را يواشكي به سمت رهگذران آشنا پرت مي كند و مرا كه از پشت پنجره به برف ها نگاه مي كنم ، وا مي دارد بيرون بروم تا جاي پاهايم را با جاي پاي كلاغ ها و گربه ها در برف مقايسه كنم . او زمستان را لمس مي كند حتي اگر دست هايش از زور سرما سرخ شود و نوك بيني اش يخ بزند و من با شال و كلاه و دستكش از خود مراقبت مي كنم تا سرما نخورم !

دختر بچۀ درون من هرگز گرما زدۀ تابستان زندگي نمي شود ، چون هميشه در حوض لحظه آب تني مي كند . او بهار را مي بيند و من در شعرها به دنبال بهار مي گردم ! او گل هاي وحشي را لابه لاي موهايش مي گذارد و در دشت سبز دور خودش مي چرخد آن قدر كه سرش گيج برود ، بعد خودش را روي علف ها پرت مي كند تا به آسمان و ابرهايي كه هر لحظه شبيه كسي مي شوند ، خوب نگاه كند . او بهار را مي بيند و مي بويد و من آن را مي نويسم و مي گذرم .

 

+ نوشته شده در  85/09/04ساعت 11:17  توسط حمید و .. م ..  | 

مادر

        

<<   فدای حرمت مادر   >>

خجالت دارم ای مادر که گل بودم شدم خارت

                                          خدا نفرین کند بر من که خون کردم دل زارت

 <<  عشق جاودان مادر   >>

شب بی مادری را همچو یلدا می کنی یا نه

                                         ای قلب در عالم بهتر از مادر تو پیدا می کنی یا نه

بگو ای دل درمان بهتر از مادر تو پیدا می کنی یا نه

                                        هنوزم یاد دوران رفاقت می کنی یا نه

 

    جدایی

                    بی وفایی

                                          همه باشد

                                                              گناه آشنایی

 

+ نوشته شده در  85/08/30ساعت 19:0  توسط حمید و .. م ..  |